وصل سرنوشت را بینداز بانو
به هزار ترانه گفتمت
و
ناتمام هزار ناسروده ای
بگو
کدام شعر
کدام دفتر
بگو بانو
بگو...............
کاش در اندیشه ام دل جا نداشت
کاش ساز عشق این آوا نداشت.
تکه ابری بود شاید میگریست
کاش باران از کرم پروا نداشت
سوز عشق برمن نموده صد محن
کاش یک غم بود و دل غمها نداشت...........
ای مهربان آفریده شده از دفتر خدا
تو را اتفاقی یافتم
قسمت این است:
دل سپردن به تو
اختیاری نیست.
با آن
تمام دنیا را کشف میکنم............
به
غمناکترین
واژه اگر
خو
کردم.................
مزد
صبریست
که
بر
خاطره ی
او
کردم..................................
از چشم ترم شبنمی می دزدد
من مانده ام و صد بغل آوازه ی زخم
انگار دلم را غمی می دزدد.............
بعد من
بنویسند
روی سنگ مزارم:
که
شا دانم از
پرواز از
قفس.........................
از ساعتهایش
به شگفت نمی آمدم.
-هر چند از الماس گران بودند-
و از شعاری که میگفت :
ما زمان را میسازیم...
دلبرم
ساعت سازان چه میدانند
این تنها
چشمان تو اند
که زمان را میسازند....
پیش از آنکه دلبرم شوی
تقویم ها بودند
برای شمارش تاریخ:
تقیم هندوها
تقویم چینی ها
تقویم ایرانی
تقویم مصریان.
پس از آنکه دلبرم شوی
مردم میگفتند:
سال هزار پیش از چشمانش
و قرن دهم بعد از چشمانش...
نمیتوان کوکت کرد
تعریفت کرد
تصنیفت کرد
تصویرت کرد
که تو
پروانه ای افسانه ای هستی
و خارج از زمان
در پروازی....
ساعتهای گرانی
که پیش از عشق توخریده بودم
از کار افتاده اند
و اینک
جز عشق تو
ساعتی به دستم نیست..............
شعری از نزار قبانی
زیر اکسیژن که میروم...
تازه میشوی
وقتی دوباره
پر از هوای تو میشوم.........
معشوق من
انسان ساده ای است
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابلای بوته ی پستانهایم
پنهان نموده ام...................
همان که عکس بزرگ جوانی من بود
درون قاب کسی بود.من نبودم .نه
ولی....چگونه بگویم؟شبیه یک زن بود
زنی مچاله.دو تا تکه جدا از هم
تنی که بی سر و شاید.سری که بی تن بود
تنی که بی سر از آن سوی قاب می امد
سری که بی تن اسیر آهن بود
.......
درون قاب.کسی داشت شکل من میشد
خطوط چهره او نیز سایه روشن بود
دوباره شکل خودم شد.شبیه یک زن بود
زنی جوان که شبیه چهره من بود
